شیرین من تلخی نکن با عاشق
تموم میشن گم میشن این دقایق
دنیای ما مال منو تویی نیست
رو کوه دیگه فرهاد کوه کنی نیست
یه روزی میاد که نمیدونیم چی هستیم
یار کی بودیمو عشق کی بودیمو کی هستیم
شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد
شیرین شیرینم نده زندگیمو برباد
من نمیگم فرهاد کوهکنم من
تیشه به کوهها که نمیزنم من
فرهاد عاشقم قلم تیشمه
از تو نوشتن همه اندیشمه
من نمیگم فرهاد کوه کنم من
تیشه به کوهها که نمیزنم من
عاشق تو بی تو به کوه نمیره
وقتی نباشی تو خودش میمیره
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:0 توسط بهرام |

عاقبت ظلم تورو یه روز تلافی میکنم
اشکامو پاک میکنم با دل تبانی میکنم
میاد اون روزی که تو قهر دلم رو ببینی
چشماتو باز بکنی حقیقتو خوب ببینی
میاد اون روزی که من نامه هاتو پاره کنم
میاد اون روزی که من غم دلمو چاره کنم
اگه اون روز برسه منم برات ناز میکنم
با غمو غصه و دردم تو رو دمساز میکنم
اگه دل تاب بیاره منم به اون روز میرسم
روی ابرا میشینم به آسمونها میرسم
چشم من بيا منو ياري بكن گونه هام خشكيده شد كاري بكن
غير گريه مگه كاري ميشه كرد كاري از ما نمياد زاري بكن
اونكه رفته ديگه هيچ وقت نمياد تا قيامت دل من گريه مي خواد
هرچي دريا روزمين داره خدا با تموم ابراي آسمونا
كاشكي ميداد همرو به چشم من تا چشمام به حال من گريه كنن
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد تا قيامت دل من گريه ميخواد
قصه گذشته هاي خوب من خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سررو زانو بذارم تا قيامت اشك حسرت بيارم
دل هيچ كي مثل من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره
حالا ديگه گريه دواي دردمه چرا چشمم اشكشو كم مياره
خورشيد روشن مارو دزديدن زير اون ابراي سنگين كشيدن
همه جا رنگ سياه ماتمه فرصت موندنمون خيلي كمه
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد تا قيامت دل من گريه مي خواد
سرنوشت چشاش كوره نميبينه زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينه غرق به خون قصه موندن آدم همينه
اونكه رفته ديگه هيچ وقت نمياد تا قيامت دل من گريه مي خواد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:44 توسط بهرام
زندگي يعني لطافت گم شدن در نرمي عشق زندگي يعني دويدن بي امان در وادي عشق رفتنو آخر رسيدن بر در آبادي عشق مي توان هر لحظه هرجا عاشقو دلداده بودن پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن مي شود اندوه شب را از نگاه صبح فهميد يا به وقت ريزش اشك شادي بگذشته را ديد مي توان در گريه ي ابر با خيال غنچه خوش بود زايش آينده را در هر خزاني ديد و آسود مي توان هر لحظه هر جا عاشقو دلداده بودن پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن
زندگي يعني چكيدن همچو شمع از گرمي عشق

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 13:37 توسط بهرام |
ای گل تازه که بویی زوفا نیست تورا خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا ما اسیر غم و اصلا غم مانیست تورا با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است رفتن والاست ز کوی تو ستادن غلط است تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم دگری جز تو مرا این همه آزار نکرد انچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد بشنو پندو مکن قصد دل آزرده ی خویش ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش
هنوزم در پي اونم كه ميشه عاشقش باشم
مثل درياي من باشه منم چون قايقش باشم
هنوزم در پي اونم كه عمري مرحمم باشه
شريك خنده و شادي رفيق ماتمم باشه
خدايا عشق من پاكه اگر چه عشقي از خاكه
منم اون عاشق خاكي كه از عشق تو دلچاكه
ميگن جوينده يابندست ولي پاهاي من خستست
من حتي با همين پاها ميرم تا حدي كه جا هست
هنوزم در پي اونم كه اشكامو روي گونم
با اون دستاي پر مهرش كنه پاكو بگه جونم
نكن گريه منم اينجام بذاز دستاتو تو دستام
تو احساس منو ميخواي منم اي واي تو رو مي خوام
من همونم كه هميشه غم غصه ام بي شماره
اوني كه تنهاترينه حتي سايه هم نداره
اين منم كه خوبيهامو كسي هنوز نشناخته
اونكه در راه رفاقت همه هستيشو باخته
هر رفيق راهي با من دوسه روزي هم سفربود
ادعاي هر رفاقت واسه من چه زودگذر بود
هركي بازمزمه عشق دوسه روزي عاشقم شد
عشق اون باعث زجر همه دقايقم شد
اوكه عاشق بودوعمري از جدا شدن ميترسيد
همه هراس و ترسش به دروغش نمي ارزيد
چه اثرازاين صداقت چه ثمرازاين نجابت
وقتي قدرسرسوزن به وفا نكرديم عادت

تو که دستت با نوشتن آشناست دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی دل مارو بنویس
بنویس هر چه که مارو به سر اومد بد قصه ها گذشت و بدتر اومدبگو از ما که به زندگی دچاریم لحظه ها رو میکشیم نمیشماریم
بنویس از ما که در حال فراریم توی این پاییز بد فکر بهاریم
دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی دل مارو بنویس
دست من خسته شد از بس که نوشتم پای من ابله زد بس که دویدم
تو اگر رسیده ای مارو خبر کن چرا اونجا که تویی من نرسیدم
تو که از شکنجه زار شب گذشتی از غبار بی سوار شب گذشتی
تو که عشقو با نگاه تازه دیدی بادبان به سینه ی دریا کشیدی
دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی دل مارو بنویس
بنویس از ما که عشقو نشناختیم حرف خالی زدیمو قافیه باختیم
بگو از ما که تو خونمون غریبیم لحظه لحظه در فرار و در فریبیم
دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی دل مارو بنویس

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخ گلوار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی
پریزاد عشقو مهاسا کشیدی
خدارو به شور تماشا کشیدی
تودونسته بودی چه خوش باورم من
شکفتی وگفتی از عشق پرپرم من
تاگفتم کی هستی توگفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی
تویک جمع عاشق تو صادق ترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
دراون درگه عشق چه محتاج نشستم
توهرشام مهتاب بیادت شکستم
تواز این شکستن خبر داری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری
تقدیم به هرچی اهل دله
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 14:24 توسط بهرام







+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 20:5 توسط بهرام |
با تو حكايتي دگر اين دل ما بسر كند شب سياه قصه را هواي تو صحر كند باور ما نميشود در سر ما نمي رود از گذر سينه ما يار دگر گذر كند شكوه بسي شنيده ام از دل درد كشيده ام كور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر كنم مقصد و مقصودم تويي عشقمو معبودم تويي از تو حضر نمي كنم سايه مگر سفر كند چاره ي كار ما توي ياور و يار ما تويي توبه نميكند اثر مرگ اگر اثر كند
تو اسمون زندگيم ستاره بوده بي شمار اما شباي بي كسيم يكي نمونده موندگار يكي نمونده از هزار ستاره هاي گم شده هر شب من هزار هزار اما هيشگي تويي ستاره ي دنباله دار يكي نمونده از هزار اي اخرين تنها ترين اواره ي عاشق هر شب عمرم همراه با من ستاره ي عاشق اي تو اشناي ناشناسم اي مرحم دست تو لباسم ديوار شبم شكسته از تو از ظلمت شب نميهراسم انگار كه زاده شده با من عشقي كه من از تو ميشناسم تو بودي و هستي هنوز سهم من از اين روزگار با شب من فقط تويي ستاره ي دنباله دار با شب من فقط تويي

هرگر زشراب ناب غاقل نشوید
دیوانگی عالمیست عاقل نشوید
کی شاخه گل شدن بود حاصلتان
برصفحه چرخ عرش اگر گل نشوید
درکاسه ماه نو می زرد بریز
اندیشه مکن از عم و بی درد بریز
بشکن زره گناه و در اوج حضیض
در جام دعای دل می سرد بریز

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 15:57 توسط بهرام |
دلم رفت و دگر جاني نمانده به ابر ديده بارانی نمانده ببين اين حال و احوال خرابم بجز درد و پريشاني نمانده
اگر كسي ديوونت بود تو عاشقش باش…اگر عاشقت باشه تو دوستش داشته باش…اگر دوستت داشته باشه بهش علاقه نشون بده…اگر بهت علاقه نشون داد فقط لبخند بزن…اينطوري وقتي هميشه يك پله ازش عقب باشي اگر يه وقت خسته شد و يك پله جا موند تازه ميشين مثل هم
چه زيباست نوشتن وقتي مي داني او مي خواند چه زيباست سرودن وقتي مي داني او مي شنود و چه زيباست جنون وقتي مي داني او مي بيند
نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسی كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي
عشق مثله يه قله کوه بلند مي مونه که هر کسي که يک قلب پاک و يک دنيا صداقت داشته باشه مي تونه فاتحش باشه
هرگز انتظار ندارم مرا همانقدر دوست داشته باشي كه دوستت دارم. اين توقعي است غيرمنصفانه! من بايد عاشق تو باشم - در حد ممكن عشق, و آرزومند آن باشم كه مرا بخواهي - هرقدر كه مي خواهي
تقديم به تو که : يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است
شبي به دست من از شوق سيب دادي تو نگو كه چشم و دلم را فريب دادي تو تو آشناي دل خسته ام نبودي حيف و درد را به دل اين غريب دادي تو.
عشق اين است که تو با صداي من سخن بگويي و با چشمان من ببيني و هستي را با انگشتان من کشف کني
دلی گفت که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود تا چه گوید دل من,عقل نالید کجا حل شود مشکل من , مرگ خندید در خانه ی ویرانه ی من
خدا رو دوست دارم چون *آي ديش* هميشه روشنه خدا رو دوست دارم چون به همه *پي ام ها* جواب ميده خدا رو دوست دارم چون حرفاي آدم رو *سند توآل* نمي کنه خدا رو دوست دارم چون هيچ کسي رو *ايگنور* نمي کنه خدا رو دوست دارم چون ، خداست
اخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم.گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟ گفتم:بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا انجا گورستان عشق من است
در شب تاریک گر نتوانی شوی خورشید لااقل مهتاب باش گر نتوانی شوی مهتاب لااقل ان کرمک شبتاب باش باشد که نه به اختیار امدیم نه با رغبت می مانیم و نه با رضایت میرویم در این گوی سر به هوا هیچ چیز مال هیچ کس نیست و هیچ تکیه گاهی نمی تواند پناهگاهی گردد می ماند ناب ترین و عمیق ترین حس زندگی یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن که شاید باعث فراموشی رنج عظیم بودن گردد
عشق: سرطان دوست داشتن است. عشق: عقد دائمي ما با غربت است. عشق :شماره تلفني است كه سالها به دنبال آن مي گرديم. عشق: آمپول ب كمپلكس معرفت است. عشق: اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود
داشتيم تو جاده مي رفتيم که چشمم افتاد به يک تابلو که روش نوشته بود: دوست داشتن دل مي خواد نه دليل
من ميرم ولي باز تو بدون هميشه..... ياد تو از خاطر من فراموش نميشه .... گل من خوب ميدوني بي تو تک و تنهام عزيزم ... اگه تو نباشي مي ميرم
ما آدم ها بعضی هایمان خیلی زود میمیریم آن ها که زنده می مانند بیشتر میمیرند باورش سخت نیست سال ها پیش ما را کشتند زمین از آن بیابان های دور افتاده بود در گور ِ این دنیا دفنمان کردند تا خیال کنیم زندگی یک فرصت برای بخشش گناه های کودکانه ایست که یادمان نمی آید --- .......................شکل ِکدوم حقیقت ِ - چهره ی بی نقاب ِ تو --- کوچولو ؟ هنوز هم باید يادم باشد هميشه بال داشتن به معنای اوج گرفتن نيست پرواز به معنای کوچک ديدن ِ دنيای زير ِ پايم نيست
مهم اين نيست که تو اَد ليست مسنجرمون چند نفر اَدد شدن. مهم اينه که تو قلبمون فقط 1 نفر ادد شده باشه که با هم آن بشيم، باهم آرشيو زندگي رو دوره کنيم و با هم آف بشيم. امّا بايد يادمون باشه پسورد دوستيمون رو جوري بسازيم که کسي نتونه هکمون کنه
شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ مي زنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ولي تو اون رو نمي شناسي
از غصه اين درد ندانم چه كنم يا هست پناهي و ندانم چه كنم؟ وز دل بيمارم هر دم تا ز سحر ز شوق روي بي تابت چه كنم؟ چشم من شرم باد ، ز تو نظري با دل عشاق خويش ز دوريت چه كنم ؟ گرچه وصال آغازگر روياي ما بود با مرگت زين سر آغاز چه كنم ؟
آسمون به ماه ميگه: عشق يعني چي؟ ماه ميگه: يعني اومدن دوبارهي تو...، ماه ميگه؟ تو بگو عشق يعني چي؟ آسمون ميگه : انتظار ديدن تو
اگه خدا تا لب پرتگاه بردت بدون يا از پشت گرفتتت .. يا همون لحظه پرواز رو يادت مي ده
من پر از حرف سکوتم خالیم رو به سقوطم بی توو آبی عشقت تشنه ایم کویر لوتم نمیخوام آشفته باشم آرزوی خفته باشم تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش شبو از قصه جدا کن چکه رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های آخر من
ميگي گذشته رفته اوني که مثل نفس تو بود .... ميگي دلت شکسته اوني که همه کس تو بود .... ميگي ديدي نمونده پاي همه حرفايي که زده بود .... دل من ميدونم داري ديوونه ميشي اما باز بي خيالش
عشق با جدايي نمي ميرد. با بسيار با هم بودن شايد ولي با جدايي هرگز
ازکسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبورنکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه
رسول خدا(ص): کسي که حاجت برادر مومن خود را برآورده سازد ، مانند کسي است که عمر خود را به عبادت گذرانيده باشد
اگر ميتوانستم مجازاتت کنم از تو ميخواستم به اندازهاي که تو را دوست
دارم مرا دوست داشته باشي
هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد
گر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم
خسته از بيم و اميد عشق رنجورم ارامش جاودانه ميخواهم بر حسرت دل دگر نيفزايم اسايش بيكرانه ميخواهم پا بر سر دل نهاده مي گويم بگذشتن از ان ستيزه جو خوشتر يك بو
من حاضرم خودمو اونقدر کوچک کنم که توي قلب شما جا بشم
چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره... . تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه... . تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده... . تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد... . و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه
تو را به دادگاه خواهند کشيد شايد به حبس ابد محکوم شوي جزييات جنايت معلوم نيست اما اثر انگشتت را ... روي قلبي شکسته يافته اند
دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگري ببيني و هزار بار در خودت بشكني و آن وقت آرام زير لب بگويي گل من باغچه ي نو مبارك



بگوئید که بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت***ولی آن را نشناخت***مهربون بود ولی مهر نورزید***طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد***در آبگیر قلبش جنب و جوش بود***ولی کسی بدان راه نیافت***در زندگی احساس تنهایی نمود***ولی هرگز دل به کسی نداد***وخلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن

چی میشد گر دل اشفته ی من به شهر چشمای تو عادت نمیکرد

به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟! باريدبه باد گفتم عشق چيست؟! وزيد

رفتنت آغاز ويرانيست ...حرفش را نزن ابتداي يک پشيمانيست ...حرفش را نزن گفته بودي چشم بر دارم من از چشمان تو چشمهايم بي تو باراني است ...حرفش را نزن آرزو داري که ديگر برنگردم پيش تو راهمان با اينکه طولانيست ...حرفش را نزن دوست داري بشکني قلبِ پريشانِ مرا دل شکستن کار آساني است... حرفش را نزن خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني اين شکستن نا مسلمانيست... حرفش را نزن حرف رفتن ميزني وقتي که محتاج توام رفتنت آغاز ويرانيست ...حرفش را نزن
تير آرش در کمانم،نام ايران بر زبانم،چون سياوش پاک پاکم،همچو رستم پهلوانم. کاوه ام،آزاده مردم، تاروپود کاويانم،من ز ماد و از هخايم،از ارشک ساسانيانم، مازيارم ،بابکم من،زاده ي پاک اهورا از نژاد آريانم
عشق از کلمهي عشقه برگرفته شده. عشقه نام گياهي است در هند که اگر بر هر گياهي، حتي درختي تنومند بپيچد، آن را از پاي در ميآورد
گويند خدا هميشه با ماست اي غم نکند خداي مايي؟
احتیاج دارم به تو ازدردها متولد شدم و در تمام شعرهای محزون خواهه حسرتم. اما پا بر جایم و هنوز مقاوم و بر غربت. غصه. سختی ها ایستاده ام در شبهای ظلمانی مظلومانه خانه ای اختیار کردم برای انزوای درد الود شبانه اما هنور شبها خدا را بی خواب میکنم و هنوز نظر بر اسمان دارم تا دری برویم بگشاید عمری با ظالمان.مظلومان .عاشقان و غریبان.شاهان و گدایان به سر کردم و تو را در غالب تک تک انها دیدم اما هنوز با جداییها با ستمها. با غمهایی که قطره قطره اب می شوند سر به میبرم
ديشب چک عشق تو را به بانک محبت بردم باز هم حسابت خالي بود . اين بار چک را اجرا گذاشتم تا حکم قلبت را بگيرم
زندگي کوتاهتر از ان است که به خصومت بگذرد و قلبها گراميتر از انند که بشکنند
يک سنگ کافي است براي شکستن يک شيشه .يک حرف کافيست براي شکشتن يک دل . يک ثانيه کافيست براي عاشق شدن و يک دوست مثل تو کافيست براي همه عمرم عشق مني و دوستت دارم
خدايا عشقت را نسيب كساني كن كه لايق آن باشند نه تشنه آن زيرا هر تشنه اي روزي سيراب مي شود شكسپير
تورا گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه هاي من ...گرفتار سکوتي سرد وسنگينند... وچشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...نمي داني چه غمگينند!!! چراغ روشن شب بود ..برايم چشم هاي تو نمي دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام... بي تاب ودلگيرم... .... کجا ماندي که من بي تو هزاران بار،در هر لحظه مي ميرم
اگه يه نگاه به زير پات بندازي منو مي بيني ولي بهتره يه نگاه به قلبم بندازي اونوقت مي بيني که براي هميشه تو قلبم جا داري
مي خواستم اسمتو تو قلبم حك كنم ولي نكردم. مي دوني چرا؟
آخه ترسيدم ضربان قلبم موقع خواب اذيتت كنه
پاييز را دوست دارم چون فصل غم است غم را دوست دارم چون گريه دل است دل را دوست دارم چون عشق را به من آموخت عشق را دوست دارم چون تو را دوست دارم چون تو را دوست دارم شکنجه گاه این دنیا چه آیم به جرم زندگی این شد سزایم آه ای خدایم بشنو صدایم مرا بگذار با این ماجرایم نمیپرسم چرا این شد سزایم آه ای خدایم بشنو صدایم گلویم مانده از فریادو فریاد نداردکس غم مرگ صدارا الهی درشب قبرم بسوزان ولی محتاج نامردان مگردان عطا کن دست بخشش همتم را خجل از روی محتاجان مگردان الهی کیفرم را میپذیرم که از توذات خود را پس بگیرم کمک کن تا که با ناحق نسازم برای عشق وآزادی بمیرم


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 21:44 توسط بهرام |